تبليغاتX
عرفان شعر

عرفان شعر

اشعار عرفاني

شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای

از آن را همین امروز به من هدیه کن.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:51  توسط سرابي  | 

سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز وپی درپی،
دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند درمن، سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:50  توسط سرابي  | 

شاید آنروز که سهراب نوشت

تاشقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینطور نوشت

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست

زندگی درگرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخ ترین خاطره هاست

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:48  توسط سرابي  | 

دوباره باز خواهم گشت

نمیدانم چه هنگام، از کدامین راه ...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت ...

و چشمان تو را با نور خواهم شست ...

به دیوار حریم عشق بار دیگر تکیه خواهم زد ...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد ...

به نام عشق و زیبایی دوباره خطبه خواهم خواند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:46  توسط سرابي  | 

روی قبرم بنویسید کبوتر شدو رفت

                                             زیر باران غزلی خواند،دلش تر شدو رفت             

چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

                                                   آنقدر غرق جنون بود که پرپر شدو رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

                                                  مرگ با لحظه ی میلاد برابر شدو رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

                                                  عاقبت روی تن ابر شناور شدو رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

                                        دختری ساده که یک روز کبوتر شدو رفت                   
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:44  توسط سرابي  | 

ناپلئون بناپارت : در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:41  توسط سرابي  | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:40  توسط سرابي  | 

لیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:40  توسط سرابي  | 

از زندگي هر آنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه که آرزويش را داريم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:39  توسط سرابي  | 

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:

غرور ، دروغ و عشق ...

چرا که انسان با غرور می تازد .

با دروغ می بازد.

و با عشق میمیرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:39  توسط سرابي  | 

غرور هديه شيطان است و عشق هديه خداوند، و ما هديه شيطان را بهم مي دهيم ولي هديه خداوند را از يکديگر پنهان مي کنيم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:38  توسط سرابي  | 

متن زیر قسمتی از نامه دکتر علی شریعتی است که در کتاب آری این چنین بود برادر آورده است.مخاطب نامه بردگانی هستند که دکتر شریعتی (به هنگام بازدید از اهرام مصر و مشاهده شکوه و عظمت آنها و همچنین نقل قول راهنما توریست ها که از رنج هایی که بردگان در آن زمان متحمل می شدند) بر آن شد تا نامه ای به آن بردگان بنویسند:

ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم
.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:37  توسط سرابي  | 

تنها نعمتي را كه براي تو در مسير اين راهي كه عمر نام دارد ارزو مي كنم,تصادف با يكي دو روح خارق العاده,با يكي دو دل بزرگ ,با يكي دو فهم عظيم و خوب و زيباست.چرا نمي گويم بيشتر؟بيشتر نيست.يكي,بيشترين عدد ممكن است.دو را براي وزن كلام اوردم و نيست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:36  توسط سرابي  | 

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند،
و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست و آزادانه مرد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:35  توسط سرابي  | 

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ، ولی در نماز پایان است . شاید این بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:30  توسط سرابي  | 

در درد ها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است.تقيه ي درد,زيباترين نمايش ايمان است.به محبت خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است.رنج تلخ است,اما هنگامي كه تنها مي كشيم,تا دوست را به ياري نخوانيم,براي او كاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند,طعم توفيقي مي چشاند
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:30  توسط سرابي  | 

خدایا به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط سرابي  | 

بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:28  توسط سرابي  | 

این چه جور عشقیه که تو ازش میگی ؟ میتونی احساس یه آدم تشنه رو درک کنی که تو بیابون نشسه ویه نفر دیگم اونجاس که یه لیوان آب تو دسشه وروبروی تشنهه نشسه و داره از فواید آب براش میگه و حاضر نیس آبو بهش بده وقتی حرفاتو درباره ی علاقه وعشقت میشنوم احساس میکنم اون تشنهه منم و اونی که آب تو دسشه تویی!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:27  توسط سرابي  | 

من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشت‌هايی از زنده‌گی نيست، بلکه يک‌سره خودِ زنده‌گی‌ست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:26  توسط سرابي  | 

ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يك روياست اما اگر امروز را خوب زندگي كني تمام ديروز هايت به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي اميد تبديل خواهد شد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:26  توسط سرابي  | 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:22  توسط سرابي  | 

گر باده خوري تو با خردمندان خور                      يا با صنمي لاله رخي خندان خور

بسيار مخور ورد مكن فاش مساز                        اندك خورو گه گاه خورو پنهان خور

                                                                                                 (خيام)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط سرابي  | 

                                            بيا

بيا تا دل به مي داده رها باشيم                  بيا از هرچه اين دنيا به ما داده جدا باشيم


نباش فكرملامت ها عزيز جان                 بيا تا بنده ي آن يار بي همتا٬ خدا باشيم

                                                                                             (عارف)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:13  توسط سرابي  | 

تقديم به تو كه مي تواني گل باشي:

با تو شايد

با تو اي زيبا ترين ترانه شايد بشود زيبا زيست.

با تو اي لحظه ي مهرباني شايد بشود روح داشت.

با تو اي ستاره ي اقبال شايد بشود آدم بود.

با تو اي صياد زيبايي شايد بشود زندگي را شكار كرد.

با تو اي فرياد تنهايي شايد بشود به خدا رسيد.

با تو...!!!

                    

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط سرابي  | 

زندگي چيست؟

زندگي شايد يه خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد.

زندگي شايد طنابي باشد كه مردي خود را با آن از سقف مي آويزد.

زندگي شايد عبور گيج رهگذري باشد كه با لبخندي بي معني كلاه از سر بر مي دارد و به رهگذري ديگر مي گويد: صبح بخير.

 

 

                                                    شما ميتوانيد تعبير خود را از زندگي            

                                                               براي من بگذاريد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:12  توسط سرابي  | 

عشق

خيلي سخته گل آرزو تو در باغ ديگري ببيني

و روزي هزار بار تو نمودت تسلي و بلي

نو گل من باغچه نو مبارك.

                                                      (نا شناس)

توضيح: نام اين قسمت را خودم عشق نهادم. زيرا براي من بوي عشق مي دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط سرابي  |